نوشته شده در تاريخ 2009/6/4 توسط ثونار
لحظه هایم بوی انتظار میدهد . در انتظار طولانی من هیچ اجباری برای برگشتنت وجود ندارد . درمکتب محبتی که من تحصیل کرده ام به من نیاموختند که دوست داشتن را گدایی کنم . دوست داشتن در کتاب درسی من مترادف آزادی ست . من در اوج تنهایی از تو مینویسم . با یادت تبسمی بر لبهایم می نشیند . بی هیچ تشویشی در انتظارت گوشه ای از اتاق چمباتمه میزنم و شعرهای ناب انتظار را از بر میکنم . دستانم بوی شب بوهایی را میدهد که به امید آمدنت در گلدان خالی کاشتم و در بزرگترین لحظه های زندگیم نقشی از دقایق با تو بودن کشیده ام ٬ حتما به یاد می آوری ...
نوشته شده در تاريخ 2009/5/25 توسط ثونار
خوب من :
بیا تا نگاه وجود مان را از زمین بر گیریم و به آسمان بدوزیم و بدان که آسمان همه آدم ها یکسان نیست، آسمان هر کسی به قدر معرفتش ، ارتفاع دارد ...........
حتی ممکن است آسمان یکی ، زمین زیر پای دیگری باشد . پس خوب من بیا آسمانمان را مرتفع کنیم . افق نگاهمان را گسترش دهیم ، تلاش کنیم تا ندیده ها را ببینیم ، دیدن آنچه را که همه می بینند هنر نیست ، هنر رسیدن از مخلوق به خالق است .................
نوشته شده در تاريخ 2009/5/18 توسط ثونار
